محمد حسن خان اعتماد السلطنه
2349
مرآة البلدان ( فارسى )
بسيارى از ايشان را التهاب و نايرهء عطش ، دمار از روزگار برآورد و آنچه هم زنده مانده چون تصور نجات و خلاص از آن ورطهء هالك را با چندين مخاطر و مهالك نمىنمودند ناچار تن به مرگ داده و از حيات و بقاى خويش قطع اميد نموده بودند . متملقين چاپلوس كه هميشه اوقات در حواشى بساط سلطنت بوده و هستند و به واسطهء مزاجگوئى و تملقات آنها غالبا در كار دولت وهن وارد مىآيد و پيوسته سخن از در مجاز و موافق با مزاج ملوك مىرانند عرض كردند وجود مبارك سلطنت را كه سايهء حضرت الهى و مايهء رحمت نامتناهى است چندين قرين رنج و تعب داشتن دور از صواب و صلاح است و باوجود مقام منيع سلطنت و شهريارى و حصول مقتضيات تنآسانى و كامكارى نفس نفيس همايون را با شخص خسيس ادنى تابين به يك ميزان سنجيدن و با جملهء زيردستان به ورطهء مهالك درافتادن - اگرچه برحسب صورت طريق عدلوداد پيمودن است - اما در معنى خلاف مروت و عين بىاعتدالى است و هرگز خداوند بدين معنى راضى و خرسند نيست . چرا كه يك نفس مقدس پادشاه در شرف و بها مساوى و مقابل با هزار كرور نفس است . زيرا كه از ميان چندين كرور خلق يك تن را خداوند برحسب لياقت ، تشريف سلطنت ارزانى مىفرمايد . اما از زيردستان و رعيت و سپاهى هريك را جان به معرض هلاكت و تباهى آيد باز امثال و قراين ايشان در هر صنفى بسيار و بىشمارند . همه پهلوانيم و شاه اندكى * چه اندك كه پيدا نباشد يكى بالجمله چندانكه از اين در سخن معروض حضرت سلطنت داشتند اسكندر سخنان ايشان را به سمع قبول اصغا نفرموده و بدين كلمات هيچ التفاتى نكرد و باز هرچه از آب و مشروبات ذخيره و همراه داشت با ادنى سربازى بالسويه مىآشاميد و نفس خود را بر احدى رجحان نمىداد تا كار به جائى رسيد كه مشروب پادشاه هم هرچه ذخيره بود تمام شد و كار به اسكندر و همراهان به غايت سخت افتاد كه همگى مشرف به هلاكت بودند . دو نفر از سواران كه به خيال تحصيل آب از اردو پيشرفته و به هر سوى باديه تكاپو مىنموده يكباره به كنار جيحون رسيده شطى در غايت عظمت ديدند . فورا مشكهاى خود را پر از آب نموده به شتاب به اردو رو نهادند تا زود ترك پسران خود را كه در آتش عطش قرين تابوتب گذاشته بودند دريابند . چون به حوالى اردو رسيدند اسكندر را ديدند كه مىآيد و لبهايش